امام خمینی خورشید انقلاب (5) ومسایل تربیتی

لطفاورود یا ثبت نام پست ها را دوست دارم
اخبار

 

بسم الله الرحمن الرحیم امام خمینی(ره) ومسایل تربیتی

ملاک ایشان همیشه در بحث مسایل تربیتی این بود که می‏گفتند موانع را از جلو بردارید، به بچه به هیچ وجه بکن و نکن را صلاح نمی‏دانستند که بگوئیم. به محض اینکه بچه ها وارد اتاقشان می‏شدند، عینک و قرآن و مفاتیح را می‏گذاشتند بالای طاقچه بدون اینکه حتی به ما بگویند یا بگویند صبر کنید، به محض اینکه در را باز می‏کرد، وارد می‏شد این چیزهایی که احتمال می‏دادند نباید دست بخورد، قرآن بواسطه حرمتش و یا عینک می‏شکند و یا شیشه قرص به هر دلیلی که بریزد یا بچه بخورد، این چیزهایی که اطرافشان بود بلافاصله روی طاقچه بلندی که کنار میزشان بود می‏گذاشتند که دست بچه نرسد. یک جایی بود که حالت سنگ بود، طاقچه کوتاهی بود که سنگ بود، به محض اینکه فکر می‏کردند این بچه ‏ها بیایند، می‏دوند و زمین می‏خورند یک پشتی بود، بلند می‏شدند پشتی را جلوی سنگ می گذاشتند که اگر یک وقت بچه زمین خورد به پشتی بخورد که البته ما هم می‏رسیدیم و پشتی را می‏گرفتیم و نمی‏گذاشتیم ایشان بگذارند. به هر حال این حالت را داشتند، مکرر می‏گفتند به بچه ‏ها بکن و نکن نگوئید، چون این روی اعتماد به نفس بچه اثر می‏گذارد، اینکه بچه فکر می‏کند هر کاری کرده این کار اشتباه است و این از نظر رشد فکری و روحی روی بچه تأثیر منفی دارد. شما سعی کنید موانع را از سر راه بردارید. رفع موانع را همیشه تأکید می‏کردند نه محدود کردن بچه را. من باز خاطرم هست یک مرتبه امام داشتند قدم می‏زدند چون روزی سه مرتبه قدم می‏زدند، حسین که خیلی بچه شیطانی بود از پشت دوید و حالت اینکه بخواهد هل بدهد، انجام داد چون بچه دو ساله به شرایط ایشان از نظر سنی یا وضع مزاجی یا موقعیت اجتماعی، توجه نداشت، فکر می‏کرد ایشان کسی است مثل بقیه ما، لذا دوید و یک مرتبه دستش را گذاشت پشت پای امام، حالت هل دادن که خدا می‏داند و طبیعی است که من چه حالی پیدا کردم از اینکه خدای نکرده ایشان زمین بخورد و یا یک وقت اذیت بشوند. تا حسین را بغل کردم برگشتند دستشان را روی سر حسین گذاشتند و اصلاً انگار نه انگار که چنین قضیه‏ ای اتفاق افتاد با اینکه بلافاصله مجبور شدند دو قدم تند بواسطه آن هل بردارند ولی از اینکه نکند من او را دعوا کنم یا مثلاً بزنم تا بچه را با عجله برداشتم و با شتاب و با ناراحتی هم این کار بود، برگشتند و دست روی سر حسین گذاشتند و شروع کردند به شوخی کردن بطوریکه جایی برای اینکه من بخواهم دعوا کنم باقی نماند چون توجه داشتند که او از روی قصد نکرده، او بچه بوده لابد باید من نمی‏گذاشتم پشت امام راه برود چون همیشه رفع مانع را پیشنهاد می کردند، نه محدود کردن بچه ‏ها را.

منبع: خاطرات خانم فرشته اعرابی، آرشیو مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (س) 

فعلا کسی دوسش نداشته ?

دیدگاهتان را بنویسید