حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه(۱۹)

لطفاورود یا ثبت نام پست ها را دوست دارم
اخبار

حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه
قسمت نوزدهم برخورد قاطع
از فرماندهی ارتش در کردستان به سپاه سقز خبر دادند که جلسه ای هست در پادگان سنندج فرمانده سپاه و مسئولان عملیات و اطلاعات بایددر این جلسه شرکت می‌کردند مسئول عملیات چند روز قبل از آن مجروح شده بود و مسئول اطلاعات هم رفته بود مشهد با موافقت فرمانده سپاه کردستان قرار شد ما دو نفر در این جلسه شرکت کنیم از واحد عملیات محمود و از واحد اطلاعات هم من هیچکدام از ما دونفر تا آن موقع به چنین جلساتی نرفته بودیم که از ارتش و بقیه یگان ها هم باشند محمود تدبیری به خرج داد آن شب تا نزدیک سحر نشستیم و همه اطلاعاتمان را جمع بندی کردیم می خواستیم در هر زمینه‌ای سوال کردند بتوانیم گزارش جامع و کامل ارائه دهیم از استعداد و امکانات نیروهای خودی گرفته تا آخرین وضعیت ضد انقلاب بعد از کمی استراحت اول وقت با محمود رفتیم هنگ ژاندارمری سقز تا با هلی کوپتر برویم سنندج سروان درخشی از ارتش طلوعی فرماندار سقز و فرمانده هنگ ژاندارمری هم آنجا بودند تا همراه ما بیایند سنندج از وقتی هلیکوپتر بلند شد محمود ساکت بود و تا خود سنندج ارتفاعات و کوره راه ها را رصد می کرد تا آن روز فرصتی پیش نیامده بود که از بالا به منطقه نگاه کنیم بی‌شک فرصت خوبی بود که می توانست اطلاعات خیلی مفیدی به ما بدهد خلبان هم در ارتفاع بالا پرواز می‌کرد تا هیچ گونه خطری ما را تهدید نکند با آن همه سختی ها بودن در سقز بار سنگینی که هر کدام از بچه ها بر دوش می کشیدند همه روحیه‌ای بالا و شاد داشتند نزدیک بیجار فرمانده هنگ ژاندار میری پیله کرد به طلوعی و گفت باید امروز به ما ناهار بدی از این درخواست فهمیدیم که خانه فرماندار در بیجار است هرچه طلوعی بیشتر طفره رفت فرمانده ژاندارمری بیشتر پین شد بیشتر پیله شد آخرش هم طلوعی تسلیم شد و خلبان با خنده و خوشحالی راه را کج کرد سمت بیجارکمی بعد هلی کوپتر در وسط فلکه مرکزی شهر و نزدیک خانه طلوعی روی زمین نشست از نگاه‌های مردم می‌شد فهمید که برای شان خیلی جالب و دیدنی است که یک هلیکوپتر وسط شهر روی زمین بنشیند طلوعی پس از مدت ها دوری با خانواده‌اش دیداری تازه کرد آنجا نماز خواندیم و بعد از ناهار پرواز کردیم سمت سنندج هلیکوپتر در پادگان لشکر ۲۸ به زمین نشست و همه ما رفتیم سمت ستاد مسئول دفتر ستاد مشترک ارتش از اینکه ما یک روز زود آمده بودیم تعجب کرد گفت جلسه فرداست شما چرا امروز اومدی معلوم شد جلسه یک روز به تاخیر افتاده و به موقع اطلاع نداده اند ما هم از خدا خواسته از فرصت پیش آمده استفاده کردیم و افتادیم دنبال کارهای اداری که آنجا داشتیم آخرش هم با محمود رفتیم اطلاعات سپاه سنندج و شب را آنجا ماندیم روز بعد که جلسه تشکیل شد ریاست جلسه با صیاد شیرازی بود عجیب بود که این مرد با وجود شکستگی هر دو پا و نشستن روی ویلچر باز هم کارش را ترک نکرده بود که دور تا دور اتاق فرماندهان ارتش و سپاه نشسته بودند از بین آنها فقط حاج حسن رستگار جواد استکی و آقای جوانی را می‌شناختم جوان ترین افراد آن جلسه محمود بود و من که صیاد ما را سمت چپ خود نشانده بود خاطرم هست که ایام دهه فجر بود و به همین مناسبت امام خمینی رحمت الله علیه به همه گروه ها فرصت داده بودند که تا ۲۲ بهمن خودشان را معرفی کنند سلاح‌های شان را زمین بگذارند و امان نامه بگیرند آن روز موضوع جلسه همین بود دنبال راهکارهای تبلیغاتی بودند که مثلاً یکی پیشنهاد داد که با هلیکوپتر در شهرها و روستاهای دوردست اعلامیه پخش کنند تا همه گروه ها مطلع شوند هر کس چیزی گفت تا اینکه نوبت به محمود رسید خودش و مرا معرفی کرد و گزارشی از وضعیت منطقه داد بعد نفسی تازه کرد و خیلی جدی و محکم گفت ما باید با ضد انقلاب برخورد قاطع داشته باشیم و باید ریشه شان رو بکنیم در مدتی که محمود صحبت میکرد همه سراپا گوش بودند گاهی هم لبخند می‌زدند و با بغل دستی شان پچه پچه می کردند صحبت‌های محمود که تمام شد صیاد شیرازی سرش را بلند کرد و نگاهی به او انداخت و از او تشکر کرد و بعد نوبت به خود صیاد رسید که به عنوان نفر آخر مطالب مطرح شده را جمع بندی کند او تا پایان جلسه چند بار رو به محمود کرد و طوری که انگار بخواهد او را خطاب قرار دهد گفت باید به ضد انقلاب مهلت بدیم تا بیان و خودشون رو تسلیم کنند ما با این کار می خواهیم با آنها اتمام حجت کرده باشیم نتیجه این شد که تا آخر دهه فجر کاری به کارشان نداشته باشیم همین که جلسه تمام شد و بچه ها دور صیاد را گرفتند بعضی صحبت های ناتمام شان را تمام می کردند عده‌ای هم فقط می خواستند خداحافظی کنند و بروند من و محمود هم خودمان را به صیادرساندیم تا خداحافظی کنیم از طرز نگاهش معلوم بود خیلی از کاوه خوشش آمده است همانطور که دست او را توی دستش گرفته بود گفت آقا محمود
مواظب خودت باش ما حالا حالاهابه تو احتیاج داریم حرف‌های دیگری هم زد که من خاطرم نیست اما یادم هست که آنقدر با محمودگرم گرفت که نظر همه جلب شده بود این اولین آشنایی محمود با صیاد شیرازی بود خداحافظی کردیم و آمدیم بیرون محمود کاری داشت که مجبور شد با بچه‌های اسکورت برود قروه بنا شد از آنجا بیاید سقز منهم همراه گروه با هلیکوپتر رفتیم سمت سقز به محض اینکه رسیدم سپاه دیدم اوضاع و احوال آشفته است گفتم چیه اتفاقی افتاده و بچه ها گفتند ضد انقلاب تو جاده بوکان کمین گذاشته و همه رفته اندآنجا و با آنها درگیر شده‌اند پرسیدم کسی هم طوریش شده گفتند فقط چند مجروح دادیم جای معطلی نبود خودم را سریع رساندم به محل درگیری و گوشه‌ای از کار را گرفتم و آنها را محاصره کردیم و موفق شدیم چندتا از آن هارا به درک واصل کنیم و یک نفرشان را هم اسیر بگیریم هنوز درگیری تمام نشده بود که محمود رسید رفتم تا وضعیت را برایش توضیح بدهم به من تشر زد و گفت مگه تو امروز جلسه نبودی مگه نشنیدی که گفتند درگیر نشید گفتم بابا ضد انقلاب کمین زده تازه من وقتی رسیدم که درگیری داشت تموم میشد این حرف را که زدم محمود عذرخواهی کرد و بعد هم با خنده گفت نه مثل این که باید طور دیگه ای برخورد کنیم بلا فاصله افتاد جلو و شروع کرد به تعقیب ضد انقلاب دهه فجر تمام شد و ما در این ده روز شروع کننده هیچ درگیرهای نبودیم می‌خواستیم طبق دستوری که صیادشیرازی داده بود رفتار کنیم تا شاید زمینه‌ای برای تسلیم آنها فراهم شود ولی درمحدوده ماموریتی ماه حتی یک نفر هم تسلیم نشد پس از این اتمام حجت دوباره تکلیف ما جنگ بود و نابودی ضد انقلاب تکلیفی که تا لحظه شهادت محمود و بعد از آن هم ادامه داشت
همرزم شهید ناصر ظریف

فعلا کسی دوسش نداشته ?

دیدگاهتان را بنویسید