حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه(۵)تیراندازماهر

لطفاورود یا ثبت نام پست ها را دوست دارم
اخبار

 قسمت پنجم تیرانداز ماهر

بسم الله الرحمن الرحیم

اوایل‌ سالهای ۱۳۶۰ و ۶۱ اوج فعالیت منافقین بود اعلام جنگ مسلحانه کرده بودند به روی مردم کوچه و بازار اسلحه می کشیدند و آنها را به جرم حزب اللهی بودن ناجوانمردانه شهید می‌کردند برای شان فرقی نمی‌کرد که طرفشان پیر باشد یا جوان کار باشد یا مغازه دار فقط می‌خواستند رعب و وحشت ایجاد کنند حتی لیست ۱۵ نفره ای را تهیه کرده بودن که باید همه شان ترور می شدند یکی از آنها من بودم آن موقع مغازه کفاشی داشتم روبروی باشگاه ورزشی مهران حواسم جمع بود و سعی میکردم بیشتر مراقب اوضاع باشم موسوی قوچانی هم بچه های گروه گشت را مامور کرده بود تا آن طرف گشت بزنند و اوضاع را زیر نظر داشته باشند آن روز برای کاری رفته بودم بازار وقتی برگشتم دیدم جماعت زیادی جلوی مغازه ازدحام کرده‌اند برادرم با یک نفر که نارنجک تو دستش بود گلاویز شده بود و وسط پیاده رو دو نفری داشتند غلط میزدندبرادرم را با من اشتباه گرفته بود این را وقتی فهمیده بود که دیگر کار از کار گذاشته بود تا به خودم آمدم و خواستم کاری کنم دیدم از گیر برادرم در رفت و زد به چاک عده‌ای از مردم افتادند دنبالش من هم پا به پایشان شروع کردم به دویدن تو یکی از کوچه‌های بن‌بست میدان ده دی مشهد گیرش انداختیم اولش می خواست وارد خانه‌ه ای بشود که بعدها فهمیدیم صاحبش پیرزن تنهایی بوده است اما چون در را باز نکرده بود همانجا روی پله‌ها گیر کرده بود با وحشت اطرافش را نگاه می‌کرد و مانده بود چکار کند نارنجکی در آورد و شروع کرد به تهدید که اگر کسی به سمتش بیاید نارنجک را پرت میکند بین مردم بدی اینجا بود که ضامنش را هم کشید و درست در همین موقع نیروهای گشت کمیته و چند نفری هم از پادگان‌آموزشی رسیدند و کوچه را محاصره کردند یکی از پاسدارها که مسلسل یوزی دستش بود سریع چند نفر را فرستاد روی پشت بام تا بیشتر اوضاع را زیر نظر داشته باشند و بچه های کمیته مدام از مردم می‌خواستند تا متفرق شوند وضع خطرناکی بود کافی بود موفق می شد تحلیلش را عملی کند آن وقت چند نفر از مردم بیگناه به شهادت می رسیدند همان پاسداری که اسلحه یوزی داشت سر کوچه ایستاده بود و داد میزد اگه مردی بیا بیرون اودیگه قصد بیرون آمدن نداشت چند دقیقه‌ای به همین نحو گذشت ناگهان آن منافق از پشت پله ها پرید بیرون تا آمد نارنجک را پرت کند همان پاسدار پاهایش را بسته به رگبار آنقدر با مهارت این کار راکرد که انگار عمری تیرانداز بوده است پایش که تیر خورد و افتاد روی زمین درست در همین لحظه نارنجک را پرت کرد سر کوچه نارنجک افتاد زیر ماشین بچه‌های کمیته و منفجر شد به کسی آسیبی نرسید اما ماشین داغان شد بچه‌ها فوراً پریدند و قبل از اینکه بخواهد با سیانور خودکشی کند دستگیرش کردند و فرستادنش بیمارستان مردم دور ماشین جمع شده بودند و شعارهای مختلفی میدادن مرگ بر منافق درود بر برادر سپاهی منافق مسلح اعدام باید گردد و غیره برایم خیلی جالب بود که این نیروها چطور خودشان را اینقدر سریع رساندند به محل درگیری و کمتر از نیم ساعت مسئله را به آن نحو فیصله دادن جالب تر از همه تیراندازی دقیق آن برادر پاسدار بود که آن منافق را فقط مجروح کرد تا بتوانند بعداً از اطلاعاتش استفاده کنند دو سه سال بعد رفتم تیپ ویژه شهدا یک شب که با کاوه و چند نفر در مقر فرماندهی نشسته بودیم یاد گذشته ها کردم و همین خاطره را برای کاوه تعریف کردم صحبت هایم که تمام شد پرسید آخرش اون پاسدار و شناختی گفتم نه فقط میدونم از مربی های پادگان آموزشی بود کاوه گفت این قدرها هم که میگی کارش تعریفی نبود با تعجب پرسیدم مگه شما هم اونجا بودید که دیدم خندید و گفت اون کسی که تو میگی من بودم یادم هست همان روزها بود که دادستان زمان انقلاب حکم اعدام آن منافق را به عنوان منافق مسلح صادر کرد و او را به سزای اعمالش رساند

همرزم شهید علی آل سیدان

فعلا کسی دوسش نداشته ?

دیدگاهتان را بنویسید