حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۲۹)دوره سیزدهم (۲)پایانی

لطفاورود یا ثبت نام پست ها را دوست دارم
اخبار

 

 سرلشکرشهیدمحمودکاوه

 بخش دوم عملیات تمام شد برگشتم اردوگاه خودمان آنهایی را که اسیر کرده بودیم آوردیم تا اطلاعات بیشتری از موقعیت و محل استقرار شان بگیریم همه نیروها و خصوصاً مربی ها خوشحال بودند این شکست برای خالو سنگین آمد شبانه آمد شروع کرد به اعتراض که چرا بدون اطلاع و هماهنگی ما این کار را کردید و اصلاً قرارمان این نبود خلاصه خیلی ناراحت بود و این کار را خلاف می دانست محمود در جوابش گفت این چه آموزشی شده که ما تو بوق و کرنا کنیم که می خواهیم به شما حمله کنیم باید مثل یک عملیات واقعی کار کنیم تا نیروها همه چیز رو خوب لمس کنند وقتی خالو رفت بچه های مربی گفتند حتماً رفت که نقشه یک حمله را بکشه باید آماده باشیم اینها تلافیش رو سرمون در میارن صبح همان روز جلسه ای تشکیل شد خیلی از مسئولان نظر خالو را تایید می‌کردند و معتقد بودند که باید حتماً با مسئول اردوگاه هماهنگی می‌شده اما محمود رو حرف خودش ایستاد و حرف آنها را قبول نکرد خالو برای اینکه نشان دهد حمله به اردوگاه دیگر باید با اعلام قبلی باشد از طریق بی سیم با ما تماس گرفت و گفت پس خودتون رو آماده کنید که دوسه شب آینده به تان حمله میکنیم محمود بچه های اطلاعات و عملیات را وارد کار کرد دو سه ساعت بعد خبر آوردند که این حمله دو سه شب آینده نیست و همین امشبه محمود سریع نیروها را به خط کرد و موضوع را به آنها خبر داد نقشه اش این بود که اردوگاه را خالی کنیم و برویم روی تپه های مشرف به آنجا همین کار را هم کردیم ماشین ها را هم به دستور او بردیم دو سه شیار دورتر از اردوگاه تا از دسترس دشمن دور بمانند دست آخر هم برای اینکه آنها را فریب بدهد مترسک درست کرد و داخل چند سنگر گذاشت تا فکر کنند که نگهبان‌ها سرپست هستند و اینطوری زمان را از آنها بگیرد شب از نیمه گذشته بود که یکدفعه نگهبان ها را گرفتند زیرا آتش تا به خیال خودشان روحیه آنها را خراب کنند بعد هم با سر و صدای زیادی حمله کردند به اردوگاه با تیرهای رسامی که می زدند می خواستند رعب و وحشت پیش تری ایجاد کنند همزمان یک گروهشان با سرعت به سمت همان ارتفاعی که ما بودیم بالا می‌آمدند تا ارتفاع مشرف را تصرف کنند محمود گفت ساکت باشید و هیچ کاری نکنید باید همه شان رو اسیر بگیریم وقتی آمدند بالا ناگهان چشمشان افتاد به هفتاد هشتاد نفر نیرویی که آماده و در کمین آنها نشسته بودند از تعجب درجا خشکشان زد که اینها کی هستند و از کجا آمده اند همه شان را بدون استثنا اسیر کردیم یک خمپاره داشتیم که با خودمان آورده بودیم بالا محمود گفت حالا وقت خمپاره است آنقدر فاصله کم بود که خمپاره حالت عمودی داشت ابراهیم امیر عباسی دو پایه آن را محکم گرفته بود تا در موقع شلیک قبضه برنگردد یکی از بچه‌ها گلوله منور را شلیک کرد همه اردوگاه روشن شد نیروهای دشمن فرضی که تو اردوگاه نفوذ کرده بودند تا چشمشان به ما افتاد که آن بالا هستیم و داریم الله اکبر می گویم مثل اینکه آب سردی رویشان ریخته شود از تب و تاب افتادند و بچه ها از خوشحالی تو پوستشان نمی‌گنجید ند حق هم داشتند چرا که در عرض دو شب دو پیروزی چشمگیر به دست آورده بودند با کلی تجربه ناب و دسته اول بعد از آن با اصرار بچه ها قرار شد یک بار دیگر هم به اردوگاه دشمن حمله کنیم این بار اطراف اردوگاه را سیم خاردار کشیده بودندو تعداد زیاد هم مین منور تله کرده بودند وقتی میرفتیم تا حمله کنیم هوا مهتابی بود طوری که مین‌های منور به خوبی دیده می شدند از نگهبان هم خبری نبود انگار یادشان رفته بود که هر میدان مین به نگهبان احتیاج دارد دیگر از این بهتر نمی شود به اندازه عبور نیروها معبر باز کردیم و با گذشتن از موانع دوباره به آنها مسلط شدیم باز محمود با بلندگو گفت شما محاصره شدید و … هنوز حرفش تمام نشده بود که یک گروه از چادرها بیرون آمدند و با سرعت به سمت ما حمله کردند و فکر این یکی را دیگر نکرده بودیم به محمود گفتم اینها اگر ما را بگیرند حسابی کتک مون میزنند و دق دلی شون رو سرمون خالی میکنند مخصوصاً وقتی بفهمند که مربی هم هستیم و همه نقشه ها زیر سر ما بود محمود کمی فکر کرد و گفت بچه‌ها را ببر پایین تر بگودردامنه ارتفاع آرایش زنجیری بگیرند و همونجا دراز بکشند دست به کار شدم و نیروها را مثل یک کمربند دور ارتفاع کشیدم محمود رفت نوک ارتفاع و با صدای بلند گفت بچه ها فرار کنید کسی اینجا نباشه همه تون فرار کنید خودش بلافاصله تپه را دور زد و آمد کنار من رو به سمت نیروهای دشمن فرضی دراز کشید آنها این حرف محمود را جدی گرفتند و با سرعت بیشتری به سمت ارتفاع حمله کردند خصوصاً وقتی دیدم خودش هم دوید و رفت پشت ارتفاع حالت تهاجمی شان بیشتر شد مصمم بودند که نگذارند ما فرار کنیم فرمانده دسته صادق جوادی با فریاد می گفت بجنبید دارند فرار می‌کنند و آنقدر با عجله می آمدند بالا که ما را ندیدند از ما که رد شدند و افتادند تو سراشیبی محمود یک مرتبه دستور برپا داد حالا دیگر همه شان در حلقه محاصره ما بودند باز هم اسیر شان کردیم و این نقشه شان هم نقش بر آب شد محمود توانست در طول چند روز بسیاری از تجربیاتش رو به شکل خیلی ساده و روان به نیروهای آموزشی منتقل کند آنها آنقدر از محمود و طرح هایش خوششان آمده بود که خیلی شان با اتمام آموزش به کردستان آمدند و بدها جز، نیروهای حساس و کلیدی تیپ شدند همرزم شهید ناصر ظریف

فعلا کسی دوسش نداشته ?

دیدگاهتان را بنویسید