حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه (۴۰) مسکن آسمانی

لطفاورود یا ثبت نام پست ها را دوست دارم
اخبار

 

حماسه سرلشکر شهید محمود کاوه قسمت چهلم مسکن آسمانی وقتی تازه جذب نیروهای کادر سپاه شده بودم از وقتی محمود با خانواده ما و صلت کرد خیلی دوست داشتم بروم تیپ ویژه شهدا و در کنارش باشم اما هر بار که می رفتم پیش مسئول واحد و میخواستم من را به جبهه اعزام کند بی برو برگرد مخالفت می‌کرد هر بار که علت مخالفت را می‌پرسیدم کمبود نیرو واحد تدارکات را مطرح می کرد و می گفت اصلاً راه ندارد همان ایام یک روزمحمودبرای جلسه به واحدمان آمد. به فکرم رسید از فرصت استفاده کنم موضوع را با او در میان گذاشتم و گفتم حالا اگه امکان داره با مسئول ما صحبت کن بلکه اجازه بده بیام تیپ ویژه شهدا محمود همان روز بعد از جلسه با او صحبت کرد با وجود اینکه مسئول ما از نظر تعداد نیرو در مضیقه بود اما به واسطه احترامی که برای محمود قائل بود با اعزامم موافقت کرد چند روز بعد اعزام شدم منطقه برای رفتن تیپ ویژه شهدا وقتی وارد پادگان شدم یک راست رفتم دفتر فرماندهی حکم ماموریتم را نشان محمود دادم وقتی حکم را میخواند اطمینان داشتم مرا به تدارکات معرفی خواهد کرد چند کلمه زیر آن نوشته و امضا کرد.داد دستم گفت برو کارگزینی وقتی زیر حکم راخواندم چندلحظه ای از تعجب ماتم برد نوشته بود واحد اطلاعات معرفی شود تا آن روز تو واحد اطلاعات خدمت نکرده بودم اما می دانستم که یکی از واحدهای پر کار و حساس است و نیروهایش بنا به مأموریتی که انجام می‌دهند دائم در معرض خطر هستند و باید با مرگ دست و پنجه نرم کنند و از طرفی هم از صمیمیت و دوستی نیروهایش چیزهایی شنیده بودم می‌گفتند در اثر تدابیر ویژه محمودجوی تو واحد به وجود آمده که بچه‌ها از برادر به هم نزدیک تر هستند و هیچ تازه واردی در آن احساس غریبی نمی کند به محض ورود به واحد اطلاعات به صحت این حرف پی بردم بچه ها با من همان برخوردی را داشتند که با دیگران داشتن راستش فکر کردم چون برادرخانم فرمانده تیپ هستم این طوری برخورد می‌کنند اما کم‌کم فهمیدم هیچ کس از نسبت من با کاوه اطلاعی ندارد در تمام تیپ هفت هشت نفر از این جریان خبر داشتند که آنها هم تو واحدها و گردان های دیگر بودند و رفته رفته این موضوع را به خوبی فهمیدم که اگر نسبتی با کاوه نداشتم مرا به تدارکات معرفی می کرد و نمی فرستاد واحد اطلاعات عملیات به هر حال این رازی بود که چاره‌ای برای فاش نشدن آن نبود کم کم بچه ها فهمیدند که من برادر خانم کاوه هستم از آن روزبه بعدمهربانی شأن نسبت به من پیشتر شد آنها چون کاوه را دوست داشتن به من هم بیش از پیش علاقه‌مند شده و حالا خیلی با من گرم تر بودنداز آن طرف خودم هم چون تعلق به خاطر خاصی به محمود پیدا کرده بودم هر وقت بیکار می شدم میرفتم فرماندهی و احوالی از او می پرسیدم در این میان خیلی هم دوست داشتم کاری را به من محول کند تا انجام دهم اما هر بار در کمال تعجب میدیدم که محمود خیلی عادی و سرد برخورد می کند و به اصطلاح تحویلم نمی گیرد برایم سوال شده بود که چرا با بسیجی ها گرم می گیرد و با من نه ولی آنقدر عشق و علاقه ام به او زیاد بود که اصلاً به خودم اجازه نمی دادم سؤ ظنی نسبت به او پیدا کنم همه این برخوردها را پای کار و گرفتاریش می گذاشتم یک روز تصادفی گوشه دنجی از پادگان دیدمش داشت تنها قدم میزد با کلی شک و تردید جلو رفتم سلام و احوالپرسی کردم شک و تردیدم از این بود که شاید باز هم تحویل نگیردسرد برخورد کند برعکس روزهای قبل دیدم خیلی گرم کرفت شروع کرد با من حرف زدن احوال مادر و اخوی ها را پرسید و از بچه های واحد اطلاعات سراغ گرفت از این برخورد گرم و گیرا هم خوشحال شده بودم هم تعجب می‌کردم قدم زنان تا نزدیک ساختمان فرماندهی با هم رفتیم موقع خداحافظی جمله ای به من گفت که دلیل برخورد دوگانه روزهای قبل با آن روزش را فهمیدم گفت حسن تا میتونی اطراف من نیا خیلی چیزها را از من نخواه .»آهی کشید و انگار بخواهد حرف دلش را بگوید ادامه داد از اینها گذشته وقتی تو بیایی پیش من می ترسم نتونم از پس اون فرماندهی و مسئولیتی که خدا و اهل بیت (ع)از ما خواسته اندبربیام در نهایت بین تو و بقیه تبعیض قائل بشم و خدای نکرده اون کاری رو که نباید بکنم حرف هایش مثل یک مسکن آسمانی آرامم کرده بود. حالا دیگر به خوبی علت برخورد های به ظاهر سردش را دانسته بودم آن روز وقتی می خواستیم از هم جدا شویم گفت مطمئن باش تو همون ارج و قربی را پیش من داری که بقیه این نیرو ها دارندچه بسا که تو را بیشتر هم دوست داشته باشم من هرکس رو به واحد اطلاعات و به گردان های رزمی معرفی نمیکنم روزهای بد فهمیدم که چند نفر دیگر از اقوام و خویشان محمود هم تو تیپ خدمت می کنندبا کمی تحقیق دریافتم که محل خدمت هر کدام از آنها بدون استثنا، تو گردان های رزمی است .

برادر خانم وهمرزم شهید حسن عماد الاسلامی

فعلا کسی دوسش نداشته ?

دیدگاهتان را بنویسید