شهید تندگویان (۱۰) دیدارپس از رهایی

لطفاورود یا ثبت نام پست ها را دوست دارم
اخبار

 

بسم الله الرحمن الرحیم

دیدار پس از رهایی

من حدود دو سال بعد از جواد، از زندان آزاد شدم. طی این مدت تحولات زیادی در صحنه مبارزات سیاسی ایران اتفاق افتاده بود. سازمان مجاهدین دچار انشعاب جریان مارکسیستی شده بود، جریان های چپ عملاً به دست ساواک متلاشی شده بودند و حرکت های مردمی به رهبری روحانیت و در راستای قیام حضرت امام خمینی (ره) نضج گرفته بود؛ هر چند که حرکت هنوز در آغاز راه بود.

 من، چند روز پس از آزادی از زندان، به سراغ جواد رفتم و مطلع شدم که در شرکت پارس توشیبا مشغول به کار شده است. با او قرار گذاشتم. محل قرار در خیابان ایران شهر مسجد جلیلی، نزدیک شرکت توشیبا – محل کار جواد- بود.

دیدار اول ما خیلی مختصر برگزار شد و بیشتر به پرسیدن حال و احوال گذشت. نه من و نه او از مواضع روز همدیگر اطلاع نداشتیم. قرار بعدی را گذاشتیم، حرف های مان کمی طولانی شد و بیشتر به تحولات سیاسی داخل زندان گذشت و البته جواد نیز از اوضاع و احوال شخصی و خانوادگی خود برای من تعریف کرد. او به من گفت که در این مدت به خانواده اش خیلی سخت گذشته و حتی همسرش مدتی دچار ناراحتی های روحی بوده و به همین خاطر او همه تلاش خود را برای سامان دادن به وضعیت خانواده به کار بسته است. البته جواد از این که پس از آزادی از زندان ناچار شده مدتی عرصه فعالیت های پنهانی را ترک کند ، ناراحت بود.

من از او خواستم که در صورت امکان مقداری پول فراهم کند تا در برخی زمینه های مورد نیاز فعالیت های سیاسی مصرف شود. چند روز بعد قراری با جواد گذاشتم، پول را آماده کرده بود. هنگام تحویل پول ها جمله ای گفت که هیچ گاه فراموش نمی کنم، جواد گفت: حرام است اگر دیناری از این پول به دست سازمان مجاهدین – تعبیر او این بود: مجاهدین مارکسیست- بیفتد. من به او گفتم خیالت کاملاً راحت باشد.

سپس جواد مرا با اتومبیل پیکان آلبالویی رنگ دست دوم خود به مقصد رساند. در مسیر حرکت در مقابل یک گل فروشی توقف کرد، چند شاخه گل خرید و بعد از من پرسید: اسم مناسب برای دختر سراغ داری؟ و من که در آن روزها در چنین حال و هوایی نبودم، با تعجب پرسیدم: برای چه می خواهی؟ جواد بلافاصله جواب داد: امروز خدا به من دختری داده و الآن دارم برای عیادت همسرم به زایشگاه می روم.

من به او نام های «هاجر » و «سمیه » را پیشنهاد کردم.

 پس از آن، چندین بار دیگر نیز جواد را ملاقات کردم. یک بار پس از بازگشت از سفر ژاپن که از طرف شرکت اعزام شده بود و برایم یک دستگاه رادیوضبط سوغات آورد؛ که هنوز هم آن را دارم. 

 جریان نهضت اسلامی مردم به رهبری امام راحل (ره) شرایط جدیدی را ایجاد کرد و من به اقتضای موقعیت جدید، مدتی از تهران دور بودم، از آن پس تقدیر چنین خواست که دیگر جواد را نبینم؛ هیچ گاه؛ حتی پس از پیروزی انقلاب. آخرین دیدار من و جواد در بهشت زهرا بود؛ آن روز که یاران ما، پیکر پاکش را از حرامیان بازستاندند.

پس از زندان

وقتی که جواد از پالایشگاه تهران اخراج شده بود، با وجود وضع سیاسی و محکومیتی که داشت، هیچ شرکت یا سازمان دولتی ای حاضر به استخدامش نبود، تا آن که بالاخره در شرکت گاز بوتان مشغول به کار شد.

سپس توسط بعضی از دوستان از جمله آقای مهندس بوشهری – یار و همراه ایشان در زندان های بغداد- به شرکت صنعتی توشیبا – پارس خزر فعلی- وارد و در کارخانه رشت مشغول به کار شد. جواد، در سال 1356 در امتحانات ورودی مرکز مطالعات مدیریت ایران موفق و در آن جا مشغول به تحصیل شد، اما جالب این که در آن مدت، با وجود شبانه روزی بودن آن مرکز و فشردگی دروس، از فعالیت های مردمی در مسیر انقلاب اسلامی دور نبود و حتی المقدور در تلا ش های انقلابی شرکت می کرد. جواد، در سال 1357 ، از مرکز مزبور فارغ التحصیل و موفق به اخذ فو ق لیسانس مدیریت شد. در این زمان، انقلاب اسلامی در حال اوج گرفتن بود و تظاهرات جنبه عمومی می یافت. جواد دوباره به شرکت توشیبا دعوت و به فعالیت های سیاسی خود شدت بیشتری بخشید

 

فعلا کسی دوسش نداشته ?

دیدگاهتان را بنویسید