شهید جواد تندگویان (۵)

لطفاورود یا ثبت نام پست ها را دوست دارم
اخبار

 

 شهیدمحمدجوادتندگویان

بسم الله الرحمن الرحیم

 دوست دیگر جواد آزاده سرافراز مهندس بهروز بوشهری است. مطابق اظهارات مهندس بوشهری آغاز این دوستی چنین بوده است:

 «پس از این که در سال 1346 فارغ التحصیل شدم، در پالایشگاه آبادان مشغول به کار شدم. خانه ای نزدیک دانشکده گرفتم و تماس خود را با انجمن اسلامی دانشکده قطع نکردم و در همین زمان بود که با جواد که تازه وارد دانشکده شده بود آشنا شدم. جواد حقیقتاً دوست داشتنی بود، دیدگانش برق می زد و چون عقاب تیزبین و بلند پرواز بود. هر لحظه چیزی نو از مغزش تراوش می کرد و از همان روزهای اول ورود به دانشکده، نشان داد که برای انجمن اسلامی مهره ای اساسی و برای آینده کشور به شخصیتی بارز بدل خواهد شد. به دلیل خصوصیات اخلاقی او، از همان لحظه نخست جذب جواد شدم و به طور مرتب همدیگر را می دیدیم و در همه برنامه ریزی های انجمن اسلامی مشورت می کردیم. من پس از شش سال، برای گذراندن دوره فو ق لیسانس از آبادان رفتم. جواد هم پس از فارغ التحصیلی به پالایشگاه تهران آمد. او داشت دوران سربازی را طی می کرد ، اما به خاطر علاقه ای که من و او به انجمن اسلامی دانشکده داشتیم، هر چند وقت یک بار به آبادان می رفتیم و با دانشجویان مسؤول انجمن مشورت می کردیم. در یکی از همین  سفرها ساواک به او مشکوک شد و در مراجعت به تهران دستگیر و از پالایشگاه اخراج شد و از درجه افسری به درجه سربازصفری تنزل پیدا کرد. بعد از پایان دوره سربازی، به دلیل حساسیت ساواک و ممنوعیت کار او در ادارات دولتی و بخش خصوصی، به کار شخصی رو آورد و راننده – مسافرکش- شد تا شرافت و اعتقادات مذهبی خود را حفظ کند و محتاج غیر نباشد. »

همچنین « مهندس لوح » درباره آغاز دوستی خود با جواد چنین می نویسد:

 «با برادر شهیدمان، زنده یاد جواد تندگویان، هنگام گذراندن دوره آموزش یک ماهه زبان در دانشگاه شیراز آشنا شدم و به رغم متفاوت بودن رشته تحصیلی مان به دلیل این که جواد، جوانی زنده دل و در عین حال مصمم بود، این آشنایی عمیق تر شد و تا آخرین لحظه وداع مان ادامه یافت. از همان روزهای اولی که وارد دانشکده شدیم، به علت اوضاع و جَوّ سیاسی، بچه های مذهبی یکدیگر را زود پیدا می کردند؛ من هم جواد را پیدا کردم.

 انجمن اسلامی دانشکده از سا ل ها قبل تشکیل شده بود، اما به دلیل اختناق شدید، چندان فعال نبود. رئیس دانشکده و بسیاری از استادان بهائی بودند، البته دانشجوی بهائی هم داشتیم و به طور کُلی دانشکده نفت آبادان یک روال انگلیسی داشت. در همان ابتدا مُتوجه شدیم که انجمن اسلامی غیرفعال، کارآیی چندانی ندارد. ساعت ها با بچه های انجمن این بحث را می کردیم که رَویَه و ترکیب انجمن اسلامی باید دگرگون شود و ما باید متناسب با اوضاع زمان طرحی نو دراندازیم، جواد در این رابطه بسیار چشم گیر بود و بالاخره موفق شدیم.

 به خاطر دارم، روزی که قرار بود در دانشکده جشن چهارشنبه سوری بگذارند، سال 1351 بود و با آن اختناق شدیدی که رژیم طاغوت به وجود آورده بود، جواد پیشنهاد کرد که برای نشان دادن مخالفت خودمان با رژیم باید مانع برگزاری این مراسم در دانشکده بشویم. بچه های انجمن اسلامی پذیرفتند و به رغم واردشدن فشارهایی از طرف رؤسای دانشکده، بعضی از دانشجویان را قانع کردیم و جشن چهارشنبه سوری فرمایشی برگزار نشد. البته نقش جواد در این فعالیت ها بارز بود و ساواک او را کاملاً شناسایی کرده بود و زیر نظر داشت .»

فعلا کسی دوسش نداشته ?

دیدگاهتان را بنویسید